قسمت سوم
نقش خانواده در ارتکاب جرم
خانوده كوچكترين واحد اجتماعي است كه بوسيله ازدواج زن و مرد تشكيل مي شود و با تولد فرزندان تكامل مييابد. اهميت زندگي خانوادگي براي كودكان به مراتب از افراد بالغ بيشتر است. چراكه در اينجا است كه كودك اولين تجربيات خود را در زيستن با ديگران مي آموزد. در محيط خانواده است كه پايه رشد و فعاليت هاي آينده كودك گذاشته ميشود. اينكه در روابط ما با سايرين عشق و محبت حكمفرما است يا خصومت و نفرت، تا حد بسيار زيادي به تربيت خانوادگي بستگي دارد.
اصولا كليه رفتارهاي دوران نوجواني، جواني و بالاتر، چه اجتماعي باشد ويا ضد اجتماعي، در نتيجه تجربيات گذشته به وجود مي آيد و با توجه به اين تجربيات است كه ميتوان اين حالات و رفتارها را توجيه كرد.
ارتکاب جرم در كودكان و نوجوانان هرچند مي تواند به عوامل بسيار، ازجمله مشكلات فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و… وابسته باشد. امّا در گام نخست اين خانواده است كه كودك را به مسير صحيح هدايت مي كند يا بستر گناه و جرم و انحراف را براي او مهيا مي سازد. انسان به دليل ويژگي اجتماعي بودن خود از بدو تولد تحت تأثير افكار، عقائد و رفتار اطرافيان قرار مي گيرد و بعدها به تقليد از اين رفتارها و گفتارها، الگوهايي را كه به نحوي در ارتباط با او هستند سرمشق رفتاري خود قرار خواهد داد.
خميرمايه مولفه هاي اصلي شخصيت متعادل و پويا يا متزلزل و آسيب پذير كودكان و نوجوانان در كانون خانواده و در سايه تعامل مطلوب با والدين، به ويژه مادر، شكل ميگيرد.
پيامبر اسلام، حضرت محمد (ص) در تاكيد بر اهميت دوره هاي مختلف رشد و تحول شخصيت فرزندان، به ويژه هفت سال اول زندگي، فرموده اند: فرزند در هفت سال اول زندگي “محبت پذير است”، در هفت سال دوم “آموزش پذير است” و در هفت سال سوم حيات خود ” مشورت پذير است”.
ويژگي هاي زيستي و رواني- اجتماعي كودكان در سالهاي اوليه رشد (هفت سال اول حيات) بگونه اي است كه بيشترين تعلق خاطر را به پدر و مادر دارند و ميخواهند همواره همه وجود پدرو مادر خود را در قبضه مهر خود داشته باشند. از همين رو زيباترين و موثرترين روش پرورش فرزند در اين دوران، حاكميت مهر و محبت وسيطره عاطفي كودك بر پيكره شخصيت پدر و مادر است.
بنابراين محروميت هاي عاطفي، تنبيه، اعمال رفتارهاي خشونت آميز با كودك و تحميل آزردگي ها وناكامي هاي مكرر بر احساس فرزند محبت پذير، ميتواند آسيب هاي اجتماعي همراه داشته باشد.
دانشمند بزرگ گزل، که به پدر روانشناسي كودك مشهور است دراین باره ميگويد: شخصيت كودك در پنج، شش سالگي نسخه كوچكي از جواني است كه بعدا خواهد شد. كودكاني كه از مهر و محبت پدري و مادري محروم مانده و عموما در عين برخورداري از نعمت پدر و مادر، دچار بد سرپرستي شده اند و به گونه اي كه انتظار ميرود از تعامل عاطفي خوشايند و دوست داشتني با والدين بهره مند نميشوند، با دنيايي از نگراني و ناكامي، بي انگيزه و شكننده وارد مدرسه ميشوند.
تصوير يك زندگي…
23 سال پيش (سالهای آغازانقلاب وجنگ های داخلی در کشور)“قمبر علی” در خانواده اي به دنيا ميآيد كه فقر فرهنگي همراه با فقر اقتصادي و محروميت عاطفي بر آن حاكم بوده است. مادر وي مريض و پريشان حال بود و پدرش عصبي مزاج، مستبد، ديكتاتورمنش، تنبيه گر و کارگر یکی ازنانوایی های شهرکابل.
“قمبرعلی” در اوايل سنين كودكي، مادرش را از دست ميدهد، از مهر و محبت مادري كاملا محروم ميشود و زندگي اش با پدر نامهربان و خشن ادامه ميابد. پدر، بعد از چند صباحي، بدون توجه به احساسات فرزندان نسبت به جايگاه مادر و نظر فرزندان، همسر ديگري براي خود برمي گزيند و بدين ترتيب اولين رگه هاي به وجود آمدن عقده هاي رواني و ناامني دروني در وي ريشه ميگيرد.
زن ديگري به جاي مادر وارد خانه ميشود، اما بچه ها نه تنها احساس خوشايندي نسبت به او ندارند بلكه حضور وي در خانه را در نمادي از نامادري نامهربان پنداشته كه غاصبانه جاي مادر آنها را ميخواهد بگيرد.
در همين رابطه ذكر خاطره از زبان قمبرعلی قابل تامل است: ” حدودا هفت ساله بودم و خيلي از شبها و روزها با خاطره مادرم سپري ميكردم. هميشه عكسي از مادرم به همراه داشتم، يكروز از مکتب كه برگشتم چشمم به عکسی نامادري ام افتاد، از ديدن عكس او ناراحت شدم و ياد چهره مظلوم مادرم افتادم، بلافاصله عكس نامادري ام را كندم و عكس مادر را چسباندم. پدرم وقتي آنروز فهميد آنقدر مرا با مشت و لگد ، زنجير و کیبل ضربه زد كه احساس كردم مردهام، البته اي كاش ميمردم و نمي ماندم”
كودكي كه دوران “محبت پذيري” خود را پشت سر ميگذارد، به خاطر يك شيطنت بچه گانه كه منشا اصلي آن هم خلا عاطفي است، زير ضربات شديد و شلاق هاي بيرحمانه پدر، با تحمل دردهاي جانكاه، در مرز جان دادن قرار ميگيرد. اين واقعه زمينههاي اوليه سخت ترين عقده هاي رواني را در وي بارور ميكند و با چند تجربه تلخ ديگر در موقعيت هاي مختلف بر شدت آن افزوده ميشود.
قمبرعلی با خلا شديد عاطفي و عقده شديد رواني، ناامني دروني و اضطراب فراوان پاي به مکتب ميگذارد. وي اگرچه داراي هوش بالاي متوسط و حافظه فوق العاده اي بود، به خاطر نابساماني خانوادگي و عدم حمايت پدر، بيش از پنجم ابتدايي را نمي گذراند و زودهنگام به كارهاي نه چندان مناسب گماشته ميشود.
وي با دنيايي از نفرت و تنفر از پدر و كوله باري از عقده هاي رواني، بالاجبار از (.............) به همراه خانواده به(...........) كه دچار فقر فرهنگي شديد است و بافتي خاص دارد، مهاجرت ميكند.
” قمبرعلی” به لحاظ وضعيت خاص رواني و اضطراب و ناامني دروني، مهارت چنداني نداشت، لذا بعد از مدتها، در حدود ۱۲ سالگي با نوجواني دوست ميشود كه بر حسب شواهد دچار اضطراب و افسردگي شديد بوده است و مدت كوتاهي از رفاقت آنها نميگذرد كه تنها دوست او “خودكشي” ميكند، با توجه به آنكه افراد كمرو و خجالتي به سختي دوست پيدا ميكنند، اين واقعه نيز ضربه عاطفي سخت ديگري بر وي وارد ميكند.
در حدود ۱۸ سالگي به دختري از نزديكان علاقمند ميشود، اما علاقه و سعي او نميتواند زمينه ازدواج آنها را فراهم كند و با ناكامي ديگري مواجه ميشود و عقده هاي رواني او سنگينتر ميشود.
قمبرميگويد: به پدرم گفتم تذکره را بده تا به وزارت ( داخله ویا دفاع) رفته شامیل صفوف قوای مسلح شوم تا از یکطرف نان آور خانواده باشم وازطرف دیگه ازبیکاری نجات پیدا کنم ، اما پدر بي رحم و سنگدل گفت: نميدانم تذکره ات كجاست و اصلا لازم نيست به سربازي بروي. بيجه در ادامه ميگويد: من با كمرويي و کمجرئتی وناشناسی نميتوانم بروم ادارات وتذکره جديدي بگيرم و به سربازي بروم و ديگر احساس كردم روزنه اميدي براي زنده ماندن ندارم.
آري، “قمبرعلی” آن كودك محروم از مهر و محبت مادري و رنج كشيده از نامهرباني هاي پدري، آشفته از خودكشي تنها دوست همدل، ناكام از وصلت با دختر محبوب، اين بار با انديشه رفتن به سربازي با پاسخ منفي و خصمانه پدر و نداشتن تذکره مواجه ميشود و در پي يك ناكامي ديگر، ظرفيت وجودش مملو از عقده چركين و سرريز از تنفر و نفرت ميشود. او به دليل اضطراب اجتماعي، كمرويي شديد، ضعف در برقراري ارتباط موثر و مفيد، ناتواني در انتخاب روشي معقول و استفاده از وجود شخصي رابط براي حل مشكل، بي بهره از وجود مشاوري و مددكاري دلسوز، خود را در برابر ديوارهاي بن بست زندگي ميابد، اينك در اين شرايط و موقعيت، قمبر نه اميدي به آينده اي روشن دارد و نه انگيزه براي ادامه حيات. وجودش پر از اضطراب و عقده هاي مخرب رواني است. دوران كودكي و ” محبت پذيري اش” با محروميت ها، رنج ها و شكنجه ها سپري شده، نوجواني اش با كارهاي سخت و بيگاري هاي پرمشقت بي بهره از مهر و محبت خانوادگي گذشته و دوران جواني اش با ناكامي هاي مكرر و انباشته شدن عقده ها همراه بوده است.
در يك نگاه، خميرمايه شخصيت پر اضطراب “قمبر” با تاروپودي از ناكاميها و عقدههاي رواني تنيده شده و پيكره وجودش بهسان كوه آتشفشان، تهي از هرگونه عاطفه و احساس، بيرحمانه آماده انفجار است. در حقيقت، اضطراب اجتماعي و كمرويي شديد “قمبر”، نيز حاصلي است از رفتارهاي خصمانه، پرخاشگرانه و ديكتاتور منشانه پدر. آري، انديشه و رفتار ضداجتماعي، تخريب و ويرانگري، انتقام و طغيانگري، قتل و جنايت در اين مرحله از زندگي بي سامان قمبرآغاز ميگردد و او قربانيان خود را از ميان كودكان معصوم، با انگيزه نابودي آنها و پريشاني خانواده هايشان و نه صرفا تجاوز، انتخاب ميكند.
علت انتخاب كودكان ۲ چيز بود:
الف- به لحاظ كمرويي شديد و عدم توانايي برقراري ارتباط با همسالان يا جنس مخالف براي طعمه گيري، طعمه هاي خود را از ميان كودكان انتخاب كرد. چراكه برقراري ارتباط با آنها ساده تر است.
ب- مشاهده بچه هايي كه به خانواده اي تعلق دارند و با چهره هايي پرنشاط در كوچه و خيابان و در دشت و صحرا به بازي مشغولاند براي “وی” تداعيگر همه دردها و رنجهاي دوران كودكي و نامهربانيها و خشونتهاي پدرش بود. او مدتها پيش، خود را با طنابي كه از ناكاميها، نااميدي ها و عقدههاي رواني بافته بود به دار آويخته بود، دلمردگي در وجودش بارز و آشكار بود و از او كالبدي از سنگ و يخ باقي گذاشته بود…
هيچ انساني جاني بالفطره زاده نميشود و اساسا واژه “جاني بالفطره” برچسبي غير علمي و غيرمنطقي است. بديهي است شرايط محيطي حاكم بر فرايند رشد و تحول كودكان و نوجوانان، حيات جنيني و محيط زندگي قبل از تولد و چگونگي محيط رشد و تحول بعد از تولد، ممكن است زمينه مستعدي باشد براي برخي آسيب پذيري هاي فردي و كج روي هاي اجتماعي،چراكه اغلب رفتارهاي ما، بر پايه يادگيري هاي محيطي دوران كودكي، تجارب خوشايند، تلخي ها و ناكامي ها و عقده هاي رواني است كه پايدارترين تاثير را در پديدآيي شخصيت اجتماعي انسان دارند.